بیاد دارم.....



امروز هم گذشت.....
چشمم رو ریز کردم به دنبال راهی میگشتم که بتونم ته اون خیابون رو ببینم
همون خیابون پیچ در پیچ که منتهی میشد به پشت به درختان کاج ....
از لا به لای سبزه زار خیس بارون گذشتم و رسیدم به همون جایی که برام شد الان بهترین خاطره
بیچاره نیمکت اون جا چقدر تنها بود/رفتم کنارش سرد بود و بیروح
روش نشستم ...آخ چقدر صدا...صدایی ظریف خنده
باد ملایمی اومد و چشمامو بستم ...چقدر این جا خندیدم و حرفای دل گفتم چقدر منتظر بودم که اون دعوتم کنه و بگه بیا ببینمت تا برات حرف بزنم
آخ چقدر دلم میخواست بگه که برم پیشش و کلی براش چرند و پرند بگم و بخندم
چشمامو باز کردم رو صورتم نم بارونه...وای داره بارون میباره ولی چرا یکی از قطره ها گرمه و صورتمو میسوزونه....
اشکم با نم بارون میفته روی نیمکت خالی...فقط یه آه موند از همه اون چیزا
دوباره خالی میشی نیمکت بیچاره من ....
ولی بازم میام از تنهایی درت میارم قول میدم تو فقط برام انتظار بکش همین....
[میان درختان و کاج ها هر نیمکت خالی
میتواندجای تو باشد...
و اینجا چقدر نیمکت خالی هست....]








